تبليغاتX
مشق کویر
درباره وبلاگ
...مــشق ادبیـــات برای دلــهای کویری که آمــدن بهار را با بـــرگ هایی از شعر و نثر انتظار می کشند.

محمد کاظم دهقانی
M.K.Dehghani
Literature assignment for heart that are looking forward to the coming of spring with leaves of poetry and prose


پیوندهای روزانه
يزدنا
عصرايران
ياهو
گوگل
بلاگفا
یزد فردا
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386

پیوندها

شهر نیکان
بهار نو
نسکافه
دیکشنری آنلاین
تابناك
يزدآنلاين
توفان یزد
يزديا
کاریز یزد
يزدنگار
موسيقي ملي ايران
ايران نيوز
اپیک
آفتاب
تبيان
هیرمند
قرآن و نهج البلاغه آنلاین
انتخاب
فارس نيوز
شيعه نيوز
گل آقا
شهر خوبان
گذرگاه
motarjemin
كتابخانه ديجيتالي ديد
یادداشت های یک معلم...
هنر معلمی
کاوش
بوی گل نرگس
گزارش های روزانه ی یک معلم
parstranslator
Scientific cooperation
روزنا

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

I feel gloomy

About home

 which is my past and present cage and all its mud-bricks are maintained on my pains, sweet and bitter memories.

I escape.

I run to the road.

Which is like a sleeping snake, putting its head at the city bedside and its feet are on the lap of mountain and farmland.

I am running

Alone

Ineffectual

No lights burn in the horizon, to illuminate ahead and the landscape

No dust rises

To have a rider following after!

I seek refuge to the plain and the mountain

There is no freshness

No springs gush

No plants grow

No flowers blossom

No birds sing and no breeze blows

I pass the mountains, reaching the sea.

The lighthouse is off.

The seaside is full of the wreckage of the boats from unsuccessful voyages.

The waves are still restless, beating themselves to the seaside

No waves taking the lost to the seaside!

I shout

I am gloomy

It is unlikely to be a city behind the seas which its sky has a different color and its earth from different material.

Again I shout

I am gloomy

My voice reaches nowhere

I only hear the reflection of my voice, losing around me.

I run

Along the night,

Along the beach,

With the impatient waves.

I run and shout

Consequently, I read the ending of the night, the ending of the seaside.

I stand at the border of the morning.

Exactly at the zero-point of the frontier.

I stand and shout

I want to know:

How will tomorrow rise?

And from which direction will you come to our earth?

And how will the earth be in front of you?

And what color will the sky be?

And eventually, how will the life start again?


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:1  توسط م.ک.دهقانی  | 

چهارشنبه دوم مرداد 1387
قبلا که ذهن و فکر بشر توسعه پیدا نکرده و اسباب سفر و حضر به قدر امروز فراهم نگردیده بود، تصور      می شد که عجایب دنیا همان چند گانه ی مشهور است که در کتب تاریخ مدارس ثبت و ضبط شده است!!
اما امروز شگفتی های زندگی و شهر و دیار آدمی آنقدر زیاد شده که هیچ کتاب تاریخی نمی تواند تمام و کمال به ذکر جمیل آنها بپردازد. اصلا آدم با این پیشرفت و توفیق، مرتبا تولید شگفتی می کند و فرق نمی کند، در چه زمینه و چه عرصه ای باشد. مثبت یا منفی اش هم توفیر نمی کند. همین که شگفت آور و عجیب و غریب و خارق عادت و علم و منطق باشد کافی است . راه دوری نرویم. اتفاقا یکی از بخشهایی که در زندگی شهر نشینی جدید تولید شگفتی می کند، همین شهرداری خودمان است. میدان می سازد، عجیب ! بلوار می سازد، شگفت! زیرگذر و رو گذر خلق می کند، بهت آور !
میدان ساخته است، بزرگ و تماشایی. بلواری عریض را در یک بغلش مخفی کرده !  دو ترمینال بزرگ     مسافر بری را با همه اهمیت و رفت و آمدش قورت داده ! آنچنان محیرالعقول، بازی قایم باشک به راه انداخته که بیا و تماشا کن! بیچاره مسافر نا آشنایی که چم و خم و اطراف و اکناف یزد را نشناسد، هرگز نخواهد توانست تا از طریق یک پل هوایی و یک کوچه مخروبه ی ناهموار، ناگهان از پشت، سر از ترمینال در بیاورد. در این صورت او بازی را به شهرداری باخته است و دوباره باید چشمهایش را ببندد تا شهرداری قایم بشود و بازی از نو ...
حالا این که چیزی نیست. نهایتش این است که مسئله با صرف مقداری وقت ( که معمولا متاع بی ارزشی است ) و بازی و سرگردانی حل میشود و همه خسارتش هم این است که اتوبوس و قطار از کفش می رود و از سفر باز می ماند !!
اما میدان دیگری هم هست که اگر حریف در بازی مربوط به آن ببازد، جانش را از کف داده است . شوخی نیست. میدانی داریم بی نام، در انتهای صفاییه (حد فاصل بلوار شهیدان اشرف و طراوت ) میدانی با طرح مهندسی عجیب که ناگهان در مقابل چشمت ظاهر میشود!!"چه کنم"؟، "چه کارش کنم؟" به معنی واقعی کلمه ! راننده می ماند که از روی آن بپرد یا از داخل آن عبور کند و یا بالاخره راهی پیدا کند و آن را دور بزند و البته هر تصمیمی بگیرد، از نظر مقررات راهنمایی و رانندگی غلط است و می تواند،  مشمول جریمه های سنگین باشد ! ظاهرا  راهنمایی و رانندگی هم در کار این میدان مانده است و فقط به رتق و فتق امور مربوط به تصادفات آن می پردازد. کسی می گفت: از قرائن موجود برمی آید که خود شهرداری هم در کار این میدان سر گردان است و به همین خاطر با کند و کوبهای نا مشخص، چند وقت است که خودش را مشغول کرده است ...
غریبه نیستید. شوق و ذوق این قایم باشک بازی داشت، ذهنم را از موضوع اصلی نوشته دور می کرد . اگر قرار باشد همه چیز رو به راه بشود ، آن وقت تولید شگفتی ها و عجایب و قرائن زمانه که طراوت بخش زندگی امروز است چه میشود ؟! و این کتاب نیمه تمام رکورد ها که بایستی هر روز از خلاقیت ها و "ترین"های جدیدی پر بشود چه ؟!! 
 واقعا فکرش را کرده اید ؟ 
  ـ این است نتیجه ی یک فکر بکر!!   


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:23  توسط م.ک.دهقانی  | 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

آ میرزا احمد مولف الدوله را گفتم تا قلم و دواتش را بر دارد و از کله سحر بزند بیرون و چار اطراف شهر را بچرخد تا از میان انبوه آپارتمانهای در حال ساخت، آن بخشی که مربوط به 99 ساله هاست را پیدا کند و گزارش آن را به رشته ی تحریر در آورد .
آمیرزا احمد که عمری در محیط پرگار مطبوعات معرکه گردان است، علی الطلوع صبح، شال و کلاه کرد و قلمش را زد پر شالش، لب تابش را آویزان یک شانه اش کرد و دوربینش را هم آویزان شانه ی دیگرش و با پای پیاده، همه اطراف و اکناف یزد را گز کرد و با معمار و بنا و عمله ی مختلفه مصاحبه ها نمود. اما در میان صدها آپارتمان تمام و نیمه تمام سر به فلک کشیده، اثری از طرح 99 ساله نیافت !!

پاسی از شب گذشته بود که آمیرزا با توپ و تشر فراوان زنگ زد و با اوقات تلخی مخصوصی شرح ماوقع کرد که :" کجاست این آپارتمانهای 99 ساله ات ... ؟"یک جوری دعوا به راه انداخت که انگار همه تقصیر ها گردن من است ! حقیر فقیر، بی خبر از همه جا، یک تنه شده بود، رئیس مسکن جات و تعاونی جات و طراح شهر !
خب، چاره ای  نبود. در مقابل آمیرزا احمد، نمی بایستی کم می آوردم. این بود که من هم ناچار متناسب با داد و قال های او ارتفاع صدایم را بردم بالا و حتی یک پرده بالا تر از صدای او . یک خروار داد و هوار تحویلش دادم که :  "مرد حسابی! مگر آپارتمان ساختن، کاری کشکی و الکی است .فکر کردی مثل بادکنک است که با یک فوتی علم بشود !! وقتی میخواهد 99 سال سقفی بالای سر خلایق باشد حکما برای ساخت و سازش هم وقتی لازم است و ..."
القصه آمیرزا احمد، وقتی دید اوضاع نا بسامان است، قدری آرام گرفت و صدایش را آورد پایین و یک جوری بفهمی نفهمی پذیرفت که دست کم همه اش تقصیر من نیست !! پس با لحنی مداراتر گفت : خیلی خوب، من از تقصیر تو می گذرم اما نمیتوانم از تقصیرات اداره جات مربوطه بگذرم که این جوانان بی سرپناه مظلوم را سر کار گذاشته اند.... بگذریم، عنقریب است که عکس و گزارش خفنی بر علیه شان آنچنان علم کنم که درس عبرتی برای ایالات و ولایات دیگر باشد ."  آمیرزا احمد این را گفت و تلفن را قطع کرد !
حالا چند روز است که ما منتظر عکسها و گزارش های باصطلاح خفن او هستیم .

البته برخی از جوانان ذی نفع هم که از ماجرا بویی برده اند، خوشحالند که مگر گزارش آمیرزا مسئولان شهر را به خود بیاورد و بالاخره قدمی برایشان بردارند.

راستش را بخواهید بنده از کار مسئولین محترم که خیلی سر در نمی آورم ، اما آمیرزا احمدی را که  می شناسم، هزار تا کوزه می سازد که یکی اش دسته ندارد !

او  برای تولید چنین گزارش خفنی حد اقل همان نود و نه سال  وقت آزاد می خواهد که بعید می دانم در زندگی پر مشغله ی او  پیدا بشود !!

 - اگر چه تا آن وقت دیگر این سوژه، موضوعیت نخواهد داشت.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:54  توسط م.ک.دهقانی  | 

جمعه چهاردهم تیر 1387

_ به خود نهیب می زنم که : " به تو چه مرد ! " برای چه آنقدر سنگ این و آن را به سینه می زنی ؟

کدخدایی ؟ رئیسی ؟ وکیلی ؟ پاسبانی ؟ چه کاره ای که میخواهی پیش هر کس و ناکسی، بیخودی از هر چیزی دفاع کنی ؟
حواست کجاست ؟
تو هنوز میخواهی مثل زمانی زندگی کنی که آبادی، یک کدخدا داشت که حرف ، حرف او بود و یک میرزا بنویس داشت که خط ، خط او !
حالا زمانه فرق کرده؛ خط و سواد پیشرفت کرده و تقریبا هر کسی کدخدای زندگی خودش است وتوفیر بین 2  ضربدر 2 را با 2  تقسیم بر 2  را می فهمند .
برای همین هم هست که مردم شده اند یک پا منتقد مسائل اجتماعی و مرتبا اشکال و ایراد  میگیرند و به قول امروزی ها به هر چیزی گیر میدهند ...
خب، سفر کرده اند ، کتاب خوانده اند ، سخنرانی شنیده اند ، سر از سود و زیان ملک و ملت در می آورند . ارزانی ، گرانی حالیشان میشود ، مقایسه می کنند ، وعده و وعید ها را به خاطر     می آورند. آنوقت چرتکه می اندازند و می گویند : شد، می گویند : نشد، می گویند: میشود، می گویند: نمیشود ! حدس و گمان می زنند و پیشگویی می کنند .
- خب هر چه می خواهند بکنند، هر چه که میخواهند بگویند. به تو چه ؟ حالا آمدی و دفاع تو ، شد ضد دفاع ! موافق خوانی تو شد، بدتر از مخالف خوانی و چار بند ترازوی فرهنگ و اقتصاد از میزان افتاد. آنوقت چه میکنی ؟ مگر نمیدانی هیچ ترازویی حساس تر از ترازوی حق الناس نیست ؟ وقتی به دم و باز دمی ، به حرف و حدیثی- راست یا نا راست – همه چیز به هم میخورد ، قیمت ها بالا و پایین می رود ، اجناس کم و زیاد می شود و حساب و کتاب، به نفع و ضرر طبقه ای صعود و نزول می کند. این یعنی اینکه بایستی حواسمان جمع باشد و به پند پیشینیان گوش هوش فرا دهیم که گفته اند : "نانی بخور؛ راهی برو "  فقط شش دانگ حواست پیش پایت باشد که مبادا پایت به سنگی بخورد ، راهت کج شود ، از کعبه دور افتی و زبانم لال, سر از ترکستان در آوری .
همین و والسلام!
_ ولی مگر به خرجش می رود!!


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:37  توسط م.ک.دهقانی  | 

جمعه هفتم تیر 1387
دلم گرفته است!
از خانه
        که قفس گذشته و حال من است
و همه ی خشت هایش بر رنج ها  و خاطرات تلخ و شیرین من نهاده شده
                                                       فرار می کنم.

به جاده می دوم
که چون ماری خفته ، سر به بالین شهر
                                                     و پای به دامان دشت و کوه و صحرا دارد.
می دوم
           دوان دوان
                       تنها
                            بیهوده!
هیچ چراغی در افق نمی سوزد
                                          که پیش پایی یا چشم اندازی روشن کند
هیچ غباری برنمی خیزد
                               که سواری در پی داشته باشد!

به کوه و صحرا پناه می برم
طراوتی نیست
چشمه ای نمی جوشد
بوته ای نمی روید
گلی نمی شکفد
پرنده ای نمی خواند
و نسیمی نمی جنبد!

از کوهها می گذرم 
به دریا می رسم
فانوس دریایی خاموش است
ساحل پر از تکه پاره های قایق هاست
                                                  از سفرهای نافرجام!
موج ها همچنان ناآرام
                             خود را به ساحل می کوبند
هیچ موجی، گمشده ای را به ساحل نمی رساند!

فریاد می کنم !
                    دلم گرفته است.

بعید می دانم
                  که در پشت دریاها شهری باشد
                  که آسمانش از رنگی دیگر باشد
                  و زمینش از جنسی دیگر!

باز، فریاد می کنم!
                        دلم گرقته است.
صدایم به جایی نمی رسد
فقط بازتاب صداهای خودم را می شنوم که در اطراف خودم گم می شود.
همه طول شب را
همه طول ساحل را
همراه با امواج بی قرار
                             می دوم
                                        می دوم و فریاد می کنم!
                                        تا می رسم به انتهای شب
                                                                            به انتهای ساحل .

در مرز صبح می ایستم
                               - درست در نقطه صفر مرزی -
می ایستم و فریاد می کنم!
می خواهم بدانم
                      فردا
                          چگونه طلوع خواهد ؟
                                                     و تو
                                                          از کدام سو
                                                         به زمین ما می آیی؟
                                                   و زمین
                                                           در پیش پای تو
                                                                             چگونه خواهد شد؟
                                                  و آسمان
                                                              به چه رنگی در خواهد آمد؟
                                                 و القصه زندگی
                                                                    
چگونه، دوباره آغاز می شود؟

دلم گرفته است.

فریاد می کنم!

                   تو را فریاد می کنم !


+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:55  توسط م.ک.دهقانی  | 

آدرس جديد وبلاگ مشق كوير عبارت است از :

www.mashghekavir.ir


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 7:35  توسط م.ک.دهقانی  | 

اگر یادتان باشد، همین چند وقت پیش ناگهان، بی سر و صدا، نان گران شد و مسئولین در هاله ای از انکار، کلام خود را به آرایه ی تجاهل العارف آراستند و به همین سادگی مساله را به بوته فراموشی سپردند. در آن ماجرا، فقیرانه ترین نوع نان که معروف بود به "نان ۲۰ تومانی"، به ۲۵ تومان ارتقاء یافت تا این برکت عزیز خدا، در مقابل مرتبه ی گوشت و مرغ و تخم مرغ و امثالهم، ذلیل و خوار و خفیف نباشد و بتواند سری توی سرها بلند کند!
اگر چه این واقعه برای عوام الناس مقداری تلخ می نمود، اما خواص که معمولاْ اهل مطالعه و دقت نظرند بر آن باور بودند که این ارتقاء آرام ۲۵ درصدی به اعتبار ملک و ملت و اهل و عیال تابعه افزوده و اسب بی دمار اقتصاد را بر سبیل مستقیم به پیش می راند. البته چون نیک نظر کردیم رای خواص را مساعد شناختیم و حق به جانب آنان نهادیم. چرا که به نحو معجزه آسایی ظاهر این نان "قدیماْ ۲۰ تومانی" را به واسطه ی دور خمیری و سپید و وسط سوخته و تیره ی آن، شبیه سکه های دو تکه و دو رنگ ۲۵ تومانی یافتیم و به اذعان قلب و لسان گواهی دادیم که: "یا للعجب! این چه حکمت محیر العقولی است که در این کار تعبیه شده است!!"
و اما آنچنان که رسم روزگار است، با گذشت ایامی چند، این قصه نیز برای خواص به سلسله ی قصص ماضیه پیوست و فقط برخی از عوام بودند که از این حادثه، همچنان جزع و فزع می کردند. تا اینکه رئیس حکیمی که سالیان دراز در مکتب تعلیم این و آن، استخوان خرد کرده و صد البته موی سپید را در آسیاب تجربه حاصل کرده بود، به پیروی از درس شیخنا سعدی علیه الرحمة که در حکایتی از گلستان،( آن غلام دریا ندیده ی بی قرار را به دریا افکنده تا پس از نجات، قدر کشتی سلطانی و امنیت جانی را بداند) امر فرمود: تا در سهمیه نانواها خللی ایجاد شود و پخت نان به نقصان افتد و همین کالای رایج و ارزان به شئ گران و نادر بدل شود تا قدر بود و نبود آن بهتر شناخته شود! و مبادا زبانم لال، دیگر کسی از روی ندانی و ندانم کاری، گپی، ایرادی، مساله ای بر قیمت آن بتراشد و آن همه حکمت را به صحبتی سقیم مخدوش کند و خدای ناخواسته، خاطر خطیر دلسوختگان خلق را، به کج خلقی برنجاند و اسباب معصیت و ناسپاسی فراهم آورد.
...الحمدلله که این تدبیر حکیمانه اثر کرد و در طرفة العینی مسائل از صفحه ذهن و ضمیر خلایق محو شد. آنگونه که دیگر هیچ ذکر سخیفی مسموع نگردید. به علاوه که عنقریب باشد که آن "رفیقی" که گفته بود:"قرار بود نفت سر سفره ها بیاید، این نان هم برچیده می شود" بیاید و حرف نسنجیده اش را پس بگیرد و بپذیرد که اتفاقاْ اگر نان قرار باشد، - زبانم لال - برود،  به خاطر همین بوی بد نفت است، نه چیز دیگر!! و مؤکداْ عرض شود که به لطف بزرگان، هرگز چنین روزی نخواهد آمد که از سر صدق و سخاوت ایشان، سفره های تمیز و پاکیزه به چرک و دوده ی نفت و مشتقات فسیلی آن آلوده شود. انشاالله.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:38  توسط م.ک.دهقانی  | 

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

درست یک سال شمسی از عمر این صفحه می گذرد.در این مدت، هشتاد اثر ادبی (مقاله،قطعه ادبی و شعر) بیشتر به زبان فارسی و کمتر بصورت دو زبانه، به قلم نگارنده تقدیم شده  که برخی از آنها نیز در سایت های خبری یزد، از جمله "یزد فردا" و "شهر نیکان" و  بعضی از جراید استان منتشر گرديده است.

 يك سال با هم گفتگو كرديم؛ به طنز و جد همنوا شديم و حاصل اين تلاش مستمر، گوهر گرانبهاي ارتباط و آشنايي بود كه در اين ميان به يادگار ماند.
باری، جاي بسي مباهات است؛ اگر اين قلم شكسته بتواند به عنوان ذره اي خدمت، همچنان در جامعه فرهنگي و ادبي، صاحب نقش و اثري باشد و این سرمایه آشنایی و دوستی را مراقبت نماید.

                                    مائيم و نواي بي نوايي           بسم ا.. اگر حريف مايي                                                    


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:35  توسط م.ک.دهقانی  | 

دوشنبه بیستم خرداد 1387

شاید هیچکس به اندازه ی مرحوم دکتر شریعتی در عصر احیاء اسلام ناب، برای باز شناسی چهر ه های بزرگ شیعه، کوشش مؤثر نکرده باشد. به راستی کدام اثر مکتوب را می شناسیم که در آن دوره منتشر شده باشد و به اندازه " فاطمه فاطمه است" عظمت حضرت زهرای مرضیه (س) با آن دقت و ظرافت و وسعت دید و نگرش طرح کرده و در ذهن و ضمیر خاص و عام نفوذ کرده باشد. به همان سان که عظمت و مظلومیت امام علی (ع) در کتاب : "علی تنها است" و یگانگی شخصیت او در تاریخ بشری در کتاب : "علی ابر مرد تاریخ" و شخصیت منحصر به فرد حسین (ع) در کتاب:  "حسین وارث آدم" و ده ها کتاب جاودانه دیگر که هر کدام به سهم خود، نقشی ماندگار در عرصه بازشناسی معارف دینی و اولیاء دین داشته است.
"فاطمه فاطمه است" عظمت او را از این جهت می نمایاند که وی به واسطه شخصیت خودش فاطمه است و یگانه زنان عالم است. نه اینکه تنها دختر حضرت رسول خدا (ص) و همسر علی مرتضی و ...باشد! ( که البته همه اینها در جای خود ارزشمند است) ارزش و اهمیت زهرای مرضیه به خاطر نقش و اثر بی همتای اوست که او را به عنوان یکی از مرزها و هویت های شیعه، مجسم می سازد. حمایت او از میراث گرانبهای پیامبر خدا و دفاع از ولایت امام علی (ع) و سمت گیری سیاسی او، از او، "فاطمه" ساخته است و از این روست که به قول مرحوم شریعتی: "فاطمه فقط فاطمه است."


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:57  توسط م.ک.دهقانی  | 

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
در تاریخ ملت ها، قهرمانانی می درخشند که نام آنان در برهه ای از زمان، به بلندای نام کشورشان         می رسد. امام خمینی(ره) بی شک، یکی از چهره های درخشان ملت ایران است که عصر انقلاب اسلامی بی نام او در هیچ کجای جهان شناخته شده نیست.
در تقویم شمسی ما، بهمن و خرداد، یادآور یاد عزیز و نام بلند اوست. خورشید وجود او در بهمن طلوع کرد و میلیون ها قلب مشتاق را مشتعل ساخت و در خرداد با غروبی غم انگیز، خلقی را در سوگ هجرت خود نشاند. حال آنکه تفکر انقلابی  خود را در قالب جمهوریت اسلامی، همراه با رهبری های  روشن بینانه و آزادمنشانه به عنوان بزرگترین میراث خود به یادگار گذاشت تا در همه عصر ها، الگویی برای حرکت و زندگی نسل ها باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 12:26  توسط م.ک.دهقانی  | 


کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به آقای محمد کاظم دهقانی می باشد.
درج مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.